مدافعان درماندگی، روایتی از قربانیان افغان در جنگ سوریه

soria

حمزه دیگر در میان ما نیست؛ این بدترین خبری بود که در طول زندگی جواد به گوشش خورده بود. او کاملن شوکه شده بود و حتا نمی‎توانست گریه کند یا واکنشی داشته باشد که بتواند دردی را که احساس کرده به تصویر بکشد. چشمانش از حدقه بیرون زده بود، شانه‎هایش اندک اندک لرزیدن گرفت و قطره‎ی اشکی از چشمانش روی گونه‎های لاغر و چروکیده‎ی مرد جاری شد.
پس از آنکه احساس درد و مصیبت سنگین شانه‎هایش را به شدت تکان می‎داد، پرسید: «کجا و چگونه چنین اتفاقی افتاد؟» جواب جوانانی که این خبر را به وی می‎دادند این بود که «در سوریه و در جبهه فاطمیون»؛ نامی که شاید تا هنوز به گوش مرد زحمت‌کش و زجردیده‎‌یی چون او کم‎تر خورده بود. او حتا گمان اینکه پسری که تازه پا را فراتر از بیست گذاشته سر از کشور جنگ‌زده‎ی سوریه در آورده و سرانجام جنازه‌اش را بیاورد، سنگین و دور از تصور بود. تنها جمله‌یی که از زبانش شنیده شد این بود که: «خدایش بیامرزد».
مردی ‎که بیش از چهاردهه‎ی عمرش برای بزرگ کردن فرزندی سپری شده بود تا شاید روزی عصای دست پدر شده و برایش مجلس عزا بگیرد، پس از دوسال مسافرت، اکنون خبر مرگش را می‎شنید. او خود با هزاران زحمت و مشقت شبانه‎روزی در تلاش پیدا کردن لقمه نانی بود تا شاید شکم اهل و عیالش را سیر نماید. اما گویا چرخ روزگار عهد بسته بود که به سود وی نچرخد و همواره مسیر کجی را در پیش می‎گرفت. همین مسأله نیز باعث شد تا دوسال پیش حمزه (پسرش) راهی دیار غربت شود و به همسایه‎ی شرقی کشور (ایران) رهسپار شد تا با کار و دست‌مزدی که خواهد گرفت، روزگار پدر را اندکی بهبود بخشد.
پس از دوسال، پدر حمزه تماس‎هایی دریافت کرده بود و حواله‎های پولی نیز می‎گرفت. اما تصورش این بود که مشغول کار شاقه‌یی است و هدف‌اش درآوردن پول. اکنون اما پسران نوجوانی که همه از هم‌رزمان حمزه‌اند، خبر مرگ یا به قول آنان “شهادت” حمزه را آورده‌اند. جواد اکنون مجبور است برای دفن و کفن پسرش به ایران برود و حتا اجازه‎ی انتقال جنازه‎ی عزیزش را به خاک آبایی‌اش ندارد. این‌که چه بها و امتیازی نصیب وی خواهد شد نیز مبهم است و نامعلوم.
زاویه‎ی جالب دیگر این داستان تلخ آن است که جوانان پیغام‎آور هرکدام شوق “شهادت” دارند و به لحاظ روانی آماده‎ی پذیرش مرگ هستند؛ آن هم مرگی که در درگیری و نبردهای سنگین و پیچیده‎ی سوریه رخ داده و به منظور دفاع از ارزش‎های نهادینه‌شده در ذهن آنان صورت گیرد.
مردی که شاهد این صحنه بوده حکایت می‎کند که نوجوانان هم‎رزم حمزه پس از سفر به کشور همسایه تحت تلقینات روحی و تبلیغات روانی قرار گرفته و چنان در معرض شستشوی ذهنی قرار می‎گیرند که داوطلبانه حاضر به رفتن به این صحنه‎ی داغ و آتشین شده و مرگ را با جان و دل می‎خرند. سخنان این نوجوانان چنان گیرا، جذاب و تأثیرگزار بوده که حتا حاضران مجلس را نیز به شور آورده و بسیاری از آنان، از چنین روندی دفاع کرده اند.
خبر مرگ حمزه همزمان با نشر نامه‎‌یی برای پدرش رسید که مخالفان دولت دمشق برای حکومت کابل نوشته و از نبرد وحشیانه‎ی گروهی از نظامیان متشکل از شهروندان افغان شکایت کرده بود. با این حال، پرسشی که ذهن نویسنده و بسیاری را آزار می‎دهد این است که آیا روزی حکومت کابل می‎تواند مدیریتی را روی دست گیرد که شهروندان آن حاضر نشوند در ازای امتیاز مادی چون اقامت و پول تن به مرگ داده و سرانجام نیز وفاداران مفت برای حاکمان کشورهای دیگر شود؟ پاسخ این پرسش ناروشن است و ذهن ما نیز کماکان درگیر این سوال سخت و سرنوشتی که هرازگاهی حمزه و امثال وی را که کام مرگ می‎سپارد.

توضیح: این نوشته مستند بوده و اسامی آن مستعارند.

نظر بدهید

برای درج نظر اینجا کلیک کنید