تراژدی مرگ یک پناهنده در ایران

hhh2

از دیشب تا اکنون خبری در صفحات فیس‌بوک دست به دست می‌شود که اذیتم می‌کند، در ابتدا فکر کردم مثل همیشه شاید شایعه باشد، ولی وقتی دیدم در برخی از صفحات معتبر منتشر شده، دیگر مطمین شدم. کاش این خبر دروغ می‌بود.

خبر؛ قصۀ مرگی از یک دختر نوجوان افغان در “ایران اسلامی” است. خبر این‌گونه است که دختر۱۲ سالۀ مهاجر افغان، به‌نام لطیفه که ظاهرن به بیماری جگر دچار شده بود و باید برای بقای حیاتش از پدرش به او پیونده زده می‌شد، داکتران شفاخانه‌یی به نام «بیمارستان نمازی» در شهر شیراز ایران از این عمل جراحی سر باز زدند تا این‌که دختر پناهنده بی‌پناه در بستر همان شفاخانه جان می‌دهد.

دلیل این‌که شفاخانه به گونۀ عمد بی‌توجهی کرده است، «غیر مجاز بودن» بیمار و خانواده‌اش ذکر شده وهمچنان عدم اطمینان مسوولان شفاخانه از «پرداخت هزینۀ عمل» خوانده شده‌ است.

سرانجام دختر مهاجر افغان پس از دو هفته سپری کردن در بستر مرگ، در همین شفاخانه، جلو چشم خانواده‌اش جان می‌دهد. بر اساس خبری که در فضای مجازی دست به‌دست می‌شود؛ پدر دختر مدعی است که اکنون جنازۀ دخترش را مسوولان شفاخانه تحویل نمی‌دهند و خواهان «۱۷ میلیون تومان» شده‌اند. آن‌چه از قرایین معلوم است؛ این است که این پدر دلسوخته، حتا توان پرداخت پول مورد نظر مسوولان شفاخانه را هم ندارد. این‌که ندارد پرسشی است با پاسخ دردآور که به‌خوبی وضعیت یک مهاجر کارگر افغان در جمهوری اسلامی ایران را نشان می‌دهد.

حالا تراژدی این قصه فقط به یک نوستالژی بی‌وطنی و درماندگی‌های پناهندگی یک بی‌پناه خلاصه نمی‌شود، که خلاصۀ این تراژدی، مرگ است. مرگی‌ که در یک جهت قضیه به تمام آرزوهای دختر نوجوان مهاجر که از همه نداشتن‌ها و محرومیت‌ها رنج برد، نقطه آخر می‌گذارد و در جهت دیگر قضیه مرگ آدمی را در تعبیر ساده‌ترش نشان می‌دهد.

بنی آدم اعضای یک دیگراند

که در آفرینش زیک گوهر اند

نه؛ سعدی بزرگ من می‌گویم در روزگار شما شاید این اخلاق قابلیت تعمیم داشت و همه انسان‌ها، از تمام کرۀ زمین اعضای یک‌دیگر بودند، ولی امروز نیستند. امروز پناهندۀ افغان نمی‌تواند عضو جامعه‌یی باشد که فرهنگ مشترک، تاریخ مشترک، زبان مشترک، دین و مذهب مشترک دارند و حتا روزگاری جغرافیا و شجره مشترک داشتند، چون مهاجر است، پناهنده است و بی‌وطن است.

امروز در حالی‌که در جهان مدرن بحث «جهان‌شهری و جهان‌وطنی» مطرح است، اما در کشورهای پر افتخار اسلامی قوم، مذهب، زبان و جغرافیا، بحث‌های غالب‌اند و سیاست و اقتصاد دولت‌های اسلامی را همین فاکتورها رهبری می‌کنند. لطیفه هرچند با ایرانی‌ها هم‌زبان وهم‌کیش بود، ولی بر اساس تعاریف مرزهای رسمی جغرافیایی؛ ایرانی نبود، پناهندۀ افغان بود.

صادقانه بیندیشم؛ این‌جا فرق میان سربازان وحشی داعش و طالب را با مسوولان و داکتران شفاخانۀ نمازی شیراز در چه می‌بینید؟ سربازان داعش و طالب بی‌خبر و ناآگاهانه آدم می‌کشند و ممکن اغفال شده‌اند و در خدمت شبکه‌ها و بازی‌های بزرگ قرار گرفته‌اند، اما داکتران شفاخانه نمازی چه دلیلی دارند که قتل نفس می‌کنند؟

ایرانی نیست، پول درمان را شاید نداشته باشد، جواز قانونی اقامت در ایران را ندارد، پس نمی‌تواند زنده بماند؟

من بحث‌های ایده‌آل‌گرایانه‌ای «اسلام مرز» ندارد، مسلمانان با هم برادراند و فرهنگ مشترک، زبان مشترک و مذهب مشترک داریم را جدی نمی‌گیرم، هرچند همۀ این موارد برای دست‌درازی‌های ایرانی‌ها بر دیگران توجیهات خوبی‌‌اند، اما وقتی بحث جنگ سوریه و عراق و حتا یمن که منافع ملی ایران در آن‌جاها قابل تعریف است؛ پیش می‌آید، موضوع عوض می‌شود و آن‌گاه؛ افغان و ایرانی ندارد و از احساسات پاک مردم استفاده سوء کرده، خون صدها جوان صادق ما را، در ماموریت‌های جنگی خاورمیانه، برای کسب حرص و آز توسعه‌طلبانه می‌ریزانند، آنگاه بحث مجاز وغیر مجاز قابل محاسبه نیست، اما در بقیه حالات، همه چیز مسیر عوض می‌کند و چگونه است که برای لطیفۀ نیازمند، که بر اساس تمام شعایر امروزی بشری، حق اساسی‌اش بود و باید از این حق مستفید می‌شد؛ بحث مجاز وغیر مجاز مطرح می‌شود؟

نکته این‌جاست که جوامع به ظاهر مسلمانِ تمام کشورهای اسلامی، به طور عام و جامعه مسلمان ایرانی به‌طور اخص، با قبیح‌ترین وضع در دام نوع سودمداری Utilitarianism انباشت سرمایه با حرص سیری‌ناپذیری که در میان مردم رخنه کرده‌؛ سقوط کرده است و در چنین وضعی، بدیهی است که ارزش‌های اخلاقی و انسانی به همین سادگی به حاشیه می‌رود.

اصل حرف، هزینه‌یی است که مسوولان شفاخانه‌ها فکر می‌کنند افغان‌های مهاجر توان پرداخت را ندارند. نمی‌دانم این حرف چقدر واقعیت دارد، افرادی که به ایران مسافرت کرده‌اند، می‌گویند که با ایرانی‌ها چنین برخوردی صورت نمی‌گیرد. چون اول ممکن است هزینه‌های درمان از سوی بیمار پرداخت شود، بر فرض اگر پرداخت نگردد؛ نهادهایی وجود دارند که از چنین افراد حمایت می‌کنند و این گونه است که مشکلی پیش نمی‌آید.

در همین حال، به قول روایت‌گران ایران دیده، موضوع در برابر شهروندان عربی پولدار و شهروندان غیر مسلمان غربی که حیثیت پناهندگی را ندارند نیز فرق فاحش دارد. ولی متاسفانه با افغان‌های مهاجر هیچ معیار و ملاکی در ایران اسلامی در نظر گرفته نمی‌شود.

کشورهای همسایه که به مهاجران افغان طی سی سال گذشته پناه داده‌اند، در هر موردی پای پناه دادن را پیش کشیده نوعی کمک بی‌بدیل را به رخ ما می‌کشند. اصل پناه دادن یک امر شریف است و ما از این همسایه‌ها ممنون هستیم. اما این پناه دادن هیچگاه مبتنی بر معیاری‌های تعریف‌شده پناهندگی و پناه دادن، انجام نشده که عمدتن هر دو کشور ایران و پاکستان از پناهنده‌های افغان به مثابه ابزار زحمت‌کش در حوزه اقتصاد استفاده‌های بزرگ کرده‌اند؛ نیروهای کار ارزانی که در آبادانی و عمران شهرهای بزرگ این کشورها، سهم فعال داشته‌اند.

می‌خواهم بر این نکته تاکید کنم که مهاجران افغان در کشورهای ایران پاکستان، صرف پناهنده نه که خدمت‌گذارانه حضور داشته و خدمات بزرگی را انجام داده‌اند. از این بابت، ایرانی‌ها و پاکستانی‌ها حق هیچ‌گونه منت‌گذاری را که ندارند، چه‌ این که مرهون کارگران افغان و مردم افغانستان نیز هستند.

با این حال؛ سکوت نهادهای مسوول، به‌خصوص وزارت خارجه افغانستان در طول ۱۵ سال گذشته موجب شده که رفتار ایرانی‌ها با پناهندگان افغان با زشت‌ترین شیوه، بی‌پاسخ بماند و درعین حال نهادهای مسوول امنیتی و قضایی ایران نیز بدون هیچ‌گونه احساس همنوعی و یا به ادعای خودشان احساس “دینی و مذهبی” بی‌تفاوتی و تبعیض پیشه کنند.

از این روی، مصرانه از نهادهای مسوول افغانستان خواهان پی‌گیری جدی چنین قضایا هستیم، تا لااقل بیش از این حیثیت انسانی ما پامال نشود.